رادیوی قراضه علی دیگر صدا نمی کند/به یاد علی حیدریان که امروز صبح ناجوانمردانه اعدام شد

هنگامی که مارا به بند عمومی منتقل کردند با حدود 10 نفر از زندانیان سیاسی هم سلول شدیم. از روزنامه نگار و فعالین دانشجویی گرفته تا متهمین عضویت در گروه های به اصطلاح «تروریستی» پژاک و مجاهدین خلق.

در ابتدا کمی محتاط بودم و با یکی ازاین زندانیان به نام علی حیدریان که به اتهام ارتباط با پزاک به اعدام محکوم شده بود ارتباط نزدیکی برقرار نمی کردم. آخر آنها «تروریست» بودند و من نمی دانستم که ممکن در داخل این به اصطلاح گروه های «ترورسیتی» چنین انسان های بزرگ و آزادمنشی چون علی یافت شوند. هرچند که باید بگویم علی خود تاکید داشت که هیچ گاه با گروه پژاک ایران ارتباط نداشته و تنها چند سالی از دوران جوانی اش را در ترکیه و در همکاری با پ ک ک گذرانده است.

علی کرد بود و به زبان کردی کلهری که زبان مادری من است تسلط داشت. به تدریج باب گفت و گو باز شد و روابط دوستانه مان شکل گرفت. من زیاد مایل به بحث سیاسی نبودم اما گاها مسائلی پیش می آمد که با علی بر سر مسائل کردستان ایران وارد بحث می شدیم. کم کم به عمق تفکر و سطح بالای معلومات سیاسی او پی بردم و پس از آن بود که به ندریج بحث و جدل بر سر مسائل قومیتی کار هر روزمان شد.

آن زمان در داخل بندهای 209 داشتن رادیو قدغن بود و امکان داشت در صورتی که افسر نگهبان از وجود رادیو مطلع شود با زندانی برخورد نماید. بنابراین زندانیان برای شنیدن اخبار رادیو را با احتیاط به زیر تخت و ملحفه کشیده شده بر آن می بردند تا اخبار را پی گیری کنند.

شاید بسیاری ندانند هنگامی که رسانه های خبری یادی از این زندانیان سیاسی میکردند چه حس خوش حالی به آنها دست می دهد و چقدر بر روحیه شان اثر مثبت دارد. زندانی سیاسی زنده است تا وقتی که در خارج از زندان از او یاد کنند. و می پژمرد هنگامی که فراموش شود.

علی حیدریان هم یک رادیو قراضه ای را مخفیانه توسط خانواده اش و در خلال یکی از ملاقات ها به داخل بند آورده بود. به جرات می توانم بگویم همان رادیو برای ما ارزشمند ترین امکانات محسوب می شد و با جان و دل از آن محافظت می کردیم.

گاه گاهی علی می تواست فرکانسی را که در آن آهنگ کردی پخش می شد پیدا کند، بلا فاصله مرا صدا می زد تا لذت شنیدن آهنگ های سنتی را با من تقسیم کند. بی سر و صدا رویه تخت را می کشیدیم و با پایین آوردن صدای رادیو به لذت بردن موزیک مشغول می شدیم.

من یک بار از علی خواسته بودم که هر وقت آهنگی از حسن زیرک(یکی از خوانندگان پر آوازه معاصر) پیدا کرد مرا صدا بزند. او نیز چنین کرد اما به صورتی که تا مدت ها اسباب خنده ما بود. وی پس از یافتن یکی از این فرکانس های رادیویی چنان به وجد آمده بود که به همراه رادیو به میان سلول آمد و در حضور سایرین مرا خطاب کرد که آهنگ درخواستی مرا پیدا کرده است. که ناگهان متوجه شد که در برابر دوربین های مدار بسته بند قرار گرفته است.

آن ماجرا به خیر گذشت و هفته بعد از آن علی به همراه فرزاد کمانگر و فرهاد وکیلی به بند 7 منتقل شدند. علی به رسم یادگاری کتاب شعری به من داد که متاسفانه هنگام آزادی ام توسط افسر نگهبان بند 209 ضبط شد.
زمانی که علی را از بند منتقل می کردند، اشک در چشم سایر زندانیان حلقه زده بود. آخر علی یکی از با اخلاق ترین و دوست داشتنی ترین های در بند بود و جملگی احترام ویژه ای برایش قائل بودند. من هم که در آستانه جدایی از یک دوست عزیز بودم ناخواسته اشک در چشمانم حلقه بست.
در آخرین لحظات جدایی به علی گفتم: » به زودی خارج از زندان همدیگر را می بینیم و با آزادی کامل به آهنگ های کردی گوش فرا می دهیم و به رقص و پایکوبی می پردازیم».
امروز صبح پس از گذشت سه سال از آن جدایی ، علی به همراه فرزاد و فرهاد وکیلی اعدام شد. ناجوانمردانه اعدام شد.
دیگر رادیو قراضه علی برایش آهنگ نمی خواند.

قرقیزستان و دوستان ما

در روزهای اخیر قیام مردم در قرقزیستان که دولت مستقر را با سرعتی حیرت انگیز سرنگون ساخت  تعجب جهانیان را بر انگیخت. قدرت و سرعت رعد آسای این انقلاب سیاسی بار ها توسط اپوزسیون ایرانی به چشم حسرت نگریسته شد و زمیته را برای قیاس حرکت های اعتراضی شکل گرفته بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران را با رخدادهای اخیر قرقزستان را فراهم آورد. کار تا بدان جا پیش رفت که عده ای قرار و وعده  هم آیی اعتراضی در روز 22 خرداد را دادند  تا اینبار به تاسی از قرقیزها هدف  را نه بروز خارجی اعتراض خود به شکل راهپیمایی مسالمت آمیز بلکه تهاجم به  مراکز دولتی و یا رادیو تلوزیون دولتی بگذارند.

عمدتا در تحلیل های ارائه شده و پیش بینی های صورت گرفته در رابطه با موقعیت و میزان موفقیت جنبش سبز در سرنگونی قدرت مستقر، ویژگی ها و بایستگی جنبش اعتراضی مورد توجه و تحلیل قرار گرفته و صلبیت و انسجام دستگاه سرکوب حکومت که درطرف مقابل این ستیزش نقش آفرینی می کند مورد غفلت بوده است. این درحالی است که به اعتقاد نگارنده دراین  بازی و مبارزه، وضعیت حکومت و بالاخص میزان کارآمدی دستگاه سرکوب چه در بعد نرم افزاری چون توانایی دستگاه های تبلیغاتی در توجیه سرکوب و نیز بازآفرینی چهره ای ارزشی از نظام،  و در بعد  سخت افزاری اش چون فرمان رانی بر نیروهای نظامی و شبه نظامی،  نقش تعیین کننده تری را در نتیجه بازی ایفا می کند.

جامعه شناسان سیاسی در تحلیل انقلابات سیاسی عموما ویژگی ها و ناکارآمدی های دستگاه های سیاسی  ساقط شده  در حفظ فوه ی قهریه اش را مورد تاکید قرار می دهند و در توجیه یک انقلاب اولویت را به تحلیل کارویژه های دستگاه سیاسی و به ویژه کارویژه سرکوب می دهند و تحلیل جامع شناختی جنبش ها را در مرتبه ثانی قرار می دهند.

از دیدگاه مقایسه جنبش مسن آزادی خواهانه ایرانیان با جنبش اعتراضی مقطعی قرقیزستان سخن فراوان است و مجال بحث اندک. همچنین مقایسه آرایش بندی سیاسی اپوزیسیون و میزان آزادی فعالیت مخالفین در دو کشور خود بحثی جدا را طلب می کند.

در توجیه و تحلیل عدم موفقیت سیاسی جنبش در ایران می بایست در درجه نخست به میزان انعطاف پذیری حاکمان و نیز میزان کارآمدی دستگاه سرکوب پرداخت. حکومتی که  به یمن دلارهای نفتی قادر است تا دستگاه تبلیغاتی و امنیتی-نظامی فربه خود را به نحو احسنت اداره کند و حکمرانانش نیز از پشتوانه ایدولوژیک بسیار قدرتمندی به عنوان «دفاع از اسلام» برخوردارند تا جنایات خود را رنگ و لفافه ای شرعی ببخشند، به سادگی و سهولت حکومت قرقیزستان قابل برانداختن نیست.

بایسته به ذکر است که منظور نویسنده از عدم موفقیت جنبش سبز از صرفا از بعد سیاسی است و نه موفقیت و دستاورد های اجتماعی آن.  کماآنکه به نظر نگارنده جنبش سبز توانسته است تا در مدتی کوتاه دستاوردهای بسیار درخور اجتماعی را برای جامعه ایران به ارمغان آورد.

به اعتقاد نگارنده با توجه با توانایی حکومت در تغذیه مالی و اداره نهاد های سرکوب وفادار خود و نیز حفظ روحیه تشکیلاتی نیروهای خودی  توانسته است تا با استفاده از قوه قهریه جنبش را در بعد سیاسی سرکوب کند. حال آنکه جنبش توانسته است خود را در بافت جامعه نفوذ داده و شکل گیری یک «فرهنگ اعتراضی» را سبب شود. بی شک تداوم و استمرار این فرهنگ اعتراضی در آینده و به هنگامه ای که حکومت گریبانگیر بحران های سیاسی و اقتصادی حاد تری شود یارای آنرا دارد تا سیستم سیاسی را سرنگون نماید.

جا دارد بر این مهم مجددا تاکید شود که یکی از علل اصلی که سبب شد زمینه لازم برای بروز و ظهور حرکات اعتراضی اخیر در ایران مهیا شود،  وجود حوزه های قدرت در حکومت جمهوری اسلامی بوده است. حکومتی الیگارشی روحانیون حاکم که تا حدودی تکثرگرایی و تقسیم قدرت در میان نیروهای سیستم را تضمین می کند.

این تکثرگرایی نسبی و نیز بزنگاه های تعبیه شده در همین قانون اساسی در غالب انتخابات می بایست توسط معترضین به خوبی مورد استفاده قرار گیرد و در حقیقت همین ها هستند که مجال شکل گیری رخداد های سیاسی چون انتخابات پیشین و حوادث پس از آن را فراهم می آورند. هنر سیاسی جنبش آن است که ضمن حفظ اصول بنیادین خود که همانا حاکمیت اکثریت و حفظ بی کم و کاست حقوق بشر است، از این بزنگاه ها و شکاف های حاصله نهایت استفاده را ببرد و فعالیت های خود را بهینه سازی کند.

اگرچه مدتی است پروژه ای نامیمون از جانب لابی اصلی قدرت در جریان است تا قدرت درحاکمیت را یک دست کند و این حوزه های حاشیه ای قدرت را نابود کند، اما به نظر می رسد این پروسه برای نظام سیاسی بسیار هزینه بردار است و حتی ممکن است اصل بقای سیستم را با چالش جدی مواجه سازد. در حقیقت این جنبش های مدنی اند که با هوشمندی سیاسی قابل تحسینی به صورت مقطعی در این شکاف ها قرار می گیرند و درد زایمان ابدال حکومت به یک دیکتاتوری نظامی را دوچندان می کنند. بنابراین می بایست کماکان بر امکان وقوع چنین شقاق هایی در بلوک قدرت توجه داشت و سعی کرد تا با بازی سیاسی هوشمندانه به شکل گیری و نیز استمرار این شکاف ها کمک نمود.

همچنین باید هشیار بود و از هرگونه حرکت و برنامه اعتراضی حساب نشده که بتواند شکست سیاسی را در بدنه جنبش القا کند پرهیز کنیم.در نبرد توان خود را باید سنجید همانگونه که توان حریف را می بایست آزمایید. شرکت جستن در رویارویی مقطعی که نتیجه اش شکست و از بین بردن روحیه سربازان است برای یک فرمانده عمل بخردانه ای نخواهد بود.

در پی هر شکست مقطعی فضای یاس و ناامیدی حاصل شده  که می تواند جامعه را مجددا به فضای راکد و سیاست زدایی شده پیشین برگرداند.

سه سال حبس تعلیقی به جرم توهین به رهبری و برائت از سیزده مورد اتهامی دیگر

بالاخره پس از سه سال پرونده توهین به مقدسات بنده در دادگاه مختومه شد. تابستان امسال قاضی مقیسه در یک دادگاه تاریخی بنده را به جرم توهین به مقام معظم رهبری به سه سال حبس تعلیقی محکوم کرد و سایر اتهامات دیگر چون توهین به مقدسات اسلامی، توهین به مردم شریف قم، توهین جوانان مذهبی، توهین به مراجع تقلید، اقدام علیه امنیت ملی، برهم زدن نظم عمومی از طریق برگزاری تریبون آزاد و … را خوشبختانه به دادگاه عمومی حواله کرد. مگرنه معلوم نبود با سیزده اتهام باقی مانده جان سالم بدر ببرم. در فرصتی دیگر به توصیف به فضای فانتزی دادگاه خواهم پرداخت.

از تیر ماه امسال هم پرونده توهین به مقدسات در دادگاه عمومی شعبه 118 گیر افتاده بود. قاضی های دادگاه های عمومی معمولا تا حدی جانب انسانیت و اخلاق و قانون را رعایت می کنند. پاسخ قاضی حسینی در برابر درخواست من برای برگزاری دادگاه غیابی هنگامی که خارج از کشور هستم مثبت بود. قضات دادگاه های عمومی به خوبی بر قضیه نشریات دانشجویی پلی تکنیک آگاه بودند و چرا که این پرونده در یکی از حساس ترین مقاطع زد و خورد تیم مرتضوی با تیم هاشمی شاهرودی محل استفاده تیم میانه رو و نزدیک به هاشمی رفسنجانی قرار گرفته بود. پرونده موسویان مجلس تشخیص مصلحت، فرار شهرام جزایری، انتشار فیلم فساد اخلاقی سردار زارعی و در آخرسر پرونده نشریات جعلی پلی تکنیک هریک به محل زور آزمایی این دو طایفه قرار گرفته بودند.

افسوس که مجال بازگویی بسیاری از واقعیات  نیست………..

خلاصه آنکه هربار قاضی قصد داشت پرونده را با حضور وکیل بنده و نماینده وزرات اطلاعات به رای و حکمیت بگذارد، نماینده وزارت اطلاعات برخلاف قانون مخالفت میکند و در دادگاه حاضر نمیشود. قاضی هم که توان در افتادن با گرگ های دادستانی را ندارد مکررا زمان دادگاه را تمدید می کند. تا اینکه پس از 4 بار تعیین وقت دادگاه و غیبت نماینده دادستان، قاضی کشیک که از چند و چون ماجرا بی خبر است، دادگاه را تشکیل می دهد ولی اینبار غیبت نماینده دادستانی را به منزله انصراف از طرح دعوی قلمداد کرده و پرونده را مختومه اعلام میکند. جالب آنجاست که خبر اختتام پرونده به وزرات اطلاعات و دادستانی داده نمیشود و در حالی که ایشان تنها 20 روز فرصت اعتراض به حکم را داشته اند.

خلاصه کلام اینکه به مدد و یاری خدا، بنده از توهین به اسلام و سایر اتهامات مضحک تبرئه شده ام و تنها افتخار سه سال حبس تعلیقی به سبب توهین به رهبری نظام نصیبم شده است.

انشالله که خیر است……….

سالی که نکوست از بهارش پیداست

فتوای  خامنه ای در مخالفت با چهارشنبه سوری و پاسخ منفی و تحقیرکننده ایرانیان به وی حسن مطلعی بود بر آغازیدن سال جدید. ایمان دارم که  از این پس مردم از کوچکترین فرصتی برای بروز اعتراض خویش به دیکتاتور دریغ نخواهند کرد. دیکتاتوری که هم اینک هم نقش ضحاک را بازی میکند و هم نقش یزید زمانه را. این چرخش معوج گردونه ی روزگار را بنگرید که چگونه پس از گذشت صد سال از انقلاب مشروطه  باردگر مذهب و ملیت در کنار هم علیه استبداد صف آرایی کرده اند. نهاد مذهبی که این بار نه از جانب روحانیت بلکه از باطن و اعماق وجدان مذهبی مردم هدایت می شود. اتحادی بایسته و مبارک بر علیه دیکتاوری که تکیه گاهی جز سرنیزه و دستاویزی جز ماشین سرکوب برای خویش باقی نگذاشته است.

مراسم تحویل سال نو و بروز خلق الساعه و از پیش هماهنگ نشده حرکات اعتراضی در حافظیه شیراز نوید دهنده آنست که جنبش اعتراضی سیاسی در عمق بافت جامعه نفوذ کرده و به درون مایه ای اجتماعی و فرهنگی یافته است. این فرهنگ اعتراضی که به دستان جنبش سبز کم کم خود را در بطن فرهنگ جامعه بارور می کند بی شک عرصه سیاسی را بر حاکمیت پلیسی امنیتی هر روز بیش از پیش از تنگ خواهد کرد. این درحالی است که دستگاه های تبلیغاتی و دروغ پراکنی حکومت آنچنان با زیرکی  و مهارت مثال زدنی ای  سرگرم تحریف و تخریب واقعیات شده اند که  حتی سران و اربابان قدرت خویش را هم ناخواسته به بیراهه برده اند و ابزار لازم برای سیاست ورزی، که همان اطلاعات منطبق بر واقعیت  است، را از آنان گرفته اند. تا پیش از این کم تر کسی  را می توانست یافت که نسبت به خرد سیاسی رهبری جمهوری اسلامی تردیدی روا داشته باشد. رهبری که در پی هر سخنرانیش می بایست ساعت ها را به رمزگشایی تک تک کلماتش نشست تا شاید اندکی از معادلات سیاسی حادث در بیت معظم له عیان شود.

اما از پس از انتخابات که سر آغازی بود بر زوال سیاسی-مذهبی ولی امر مسلمین جهان، تردید ها در مورد درایت و سیاست ورزی شخص کلیدی حکومت افزایش یافته است . اخیرا هم که با  اشتباه کودکانه اش در صدور فتوا علیه چهارشنبه سوری برایمان مسجل ساخته است که  خردگرایی و سیاست ورزی پیشین را از کف داده  و یحتمل اشباهات مکرر وی در طول سال گذشته نه از سر قرارگرفتن در موقعیت کار انجام شده و بلکه ناشی از ناآگاهی وی از شرایط واقعی موجود در سطح جامعه است. گویا دستگاه دروغ پراکنی نظام که دیگر هاشمی هم رسانه میلی می نامدش آنچان در پراکنش دروغ موفق عمل کرده است که سران حکومت را هم فریفته است و در خواب خوشی فرو برده است، خوابی که بیداریش جز مرگ و نابودی نیست.

مردم سال نو خود را با دو پیغام تبریک متفاوت آغاز کردند. نخست میرحسین موسوی که به مرور مهارت و زبردستی خود در سیاست ورزی را به نمایش می گذارد، در پیغام تبریک خود سال جدید را سال «صبر و استقامت» می نامد و خواستار «ایستادگی» و «اجتناب از عقبگرد» می شود. در آنسو و پس از وی، رهبری که به سرعت در حال از دست دادن کاریزمای خود در میان نیروهای سیستم است سال جدید را سال «تلاش مضاعف» می نامد و در پیام نوروزی 5 سطری اش 5 بار از واژه کلیدی دیکتاتورهای مدرن «دشمن» استفاده میکند. گاهی کلمات هرچند کوتاه در حد نام گذاری سال نو می توانند فضای پیچیده سیاسی را به خوبی تعبیر و تفسیر نمایند. «صبر و استقامت» از جانب جنبشی که در سال گذشته سرکوب، کشتار، زندان و شکنجه بوده است  و «تلاش مضاعف» برای دستگاه سیاسی که عملا به دستگاه سرکوب مبدل گشته و سایر کارکرد های اقتصادی-سیاسی خویش را از دست داده است. پیغام های تبریک نوروز از جانب رهبران سیاسی در بطن خود معنای ستیزش و مبارزه را حمل میکنند.

سالی که نکوست از بهارش پیداست.

به یاد آیت الله

خبر ناگوار و ناگهانی درگذشت آیت الله العظمی منتظری ایرانیان را در غمی جانکاه فرو برد. غمی جانکاه تر از دست دادن پدری مهربان و جانسوز تر از احساس از دست دادن  پشتوانه ای استوار در برابر لشکر طاغوتیان. پدر سبزی که نه تنها هم وطنان بلکه جهانیان ستودندش و به پاسداشتش سر تکریم فرو آوردند.

در سالیان گذشته آیت الله منتظری چون پدری مهربان چتر حمایتی خویش را بر سر آزادی خواهان و تحول خواهان ایران زمین گسترانده بود. زبان قاصر است از توصیف بزرگی مردی که در یک فدمی تصاحب قدرت مطلقه و تنها برای دفاع از حقوق مخالفینش، ترکه ی بیداد خداوندگاران قدرت را به جان خرید و عطای حکم رانی با ننگ و عار را به لقای زندگی با عزت بخشید.

در سالیان اخیر روحانیت شیعه به علت آمیزش بی حد و حصر با قدرت سیاسی به ورطه ی فساد و بدنامی افتاده است. برای نسلی که از اخلاق گرایی و عدالت محوری روحانیت بسیار شنیده اند و در عمل چیزی جز ظلم و فساد روحانیون حاکم درک نکرده اند ، مرجعیت دیگر نمی تواند به عنوان گروه مرجع اجتماعی مطرح باشد . مرجعیت شیعه قرن ها به عنوان پشتوانه ای مدنی جانپاه مردم در برابر حکام ستمگر بوده است. افسوس که اینک با حکمرانی  ستمگرانه خویش سر به رهی نهاده است که غایتش ناکجا آباد است یا آنچنان که آقای خمینی می گفت: «قبرستان تاریخ».

در زمانه ای که بخش اعظم روحانیت تبدیل به مجیز گوی کامل قدرت شده و از» مرجعیت آزادی خواه و عدالت محور شیعه» چیزی جز سطوری ناچیز در کتاب های تارخ باقی نمانده است، آیت الله منتظری نشان دادند که سیره ی اخلاقی پیشوایان دین فرسنگ ها فاصله دارد از آنچه این واعظان بر منبر می گویند و نیز از آنچه در عیان بر این خلق ستمدیده می رانند.

آیت الله همواره جان پناهی بود برای نسل تحول خواه من که بر علیه حاکمیت استبدادی روحانیون مبارزه می کردند و اندیشه اصلاح امور نابسامان اقتصادی و سیاسی کشورشان را در سر می پروراندند. در حاکمیت تئوکراتیک ملایان هر نقدی بر حاکمان به بهانه مخالفت با دستورات الله، الحاد خوانده می شود و هر عمل اعتراضی به مثابه محاربه با پروردگار. پروردگاری که نمایندگی انحصاریش در زمین  را به فقیهان»نخبه» داده است. در چنین شرایطی حضور مبارک و موثر  آیت الله در میان طبقه روحانیون حاکم توانست به کرات روزنه هایی برای تفسیر روشنگرانه از اسلام را ممکن سازد. چه آنکه به اعتقاد نویسنده در صورت نبود مراجعی چون آیت الله منتظری، حکومت ملایان شیعه می توانست ختم به حاکمیتی سیاسی به مراتب واپس گرا تر از طالبان سنی در افغانستان شود. اگرچه بعضی از نظرات فقهی آیت الله از جانب فعالین مدنی مورد موافقت قرار نمی گرفت، اما اعتقاد عملی ایشان به اصل تضارب آرا و آزادگی ایشان در پذیرش نقد از جانب گروه های فکری مخالفش بود که نقش وی را به غایت ممتاز و یگانه ساخته بود. وی سنتی ویژه در روحانیت شیعه برجا گذاشت و شاگردانی ممتاز به جامعه فقهی عرضه داشت. سنتی که برای آشتی مذهب و دموکراسی در این سرزمین از ملزومات است.

فعالین دانشجویی و بالاخص دانشجویان عضو انجمن های اسلامی و مجموعه دفتر تحکیم وحدت در سال های گذشته همواره مورد عنایت و حمایت آیت الله بوده اند.  خوب به خاطر داریم در ماجرای جعل نشریات دانشجویی پلی تکنیک و در حالی که عده ای از مراجع سرسپرده حکومت حکم به ارتداد مدیران مسئول داده بودند، آیت الله منتظری با صدور فتوای خویش توطئه شوم طراحان آن سناریو را خنثی کرد و ماجرایی که می توانست به سرکوب وحشیانه دانشگاه ها بیانجامد به رسوایی دیگری برای حکومت بدل گشت. و فراوان اند این قبیل موارد که حمایت و روشنگری های آیت الله منجر به نجات جان بسیاری از مخالفین و منتقدین سیاسی نظام گشته است.

علاوه بر اثرات وجودی ایشان در حوزه علوم فقهی و نفوذ مبارک و انکار ناپذیرشان بر طبقه ی روحانیون، این اخلاق گرایی و اصول گرایی مذهبی ایشان بود که سبب شد تا تعداد کثیری از معتقدین به اسلام با شناخت حق از باطل مسیر خویش را از ستمگران جائر جدا کنند. به درستی می توان آیت الله را پدر معنوی نسلی از سیاسیون جمهوری اسلامی دانست که مدتهاست در جامه «اصلاح طلبی» در مسیر مبارزه با فساد و دیکتاتوری حاکم گام بر می دارند.

بایسته به ذکر است که صرف نظر از جامعه دانشگاهی و قشر مترقی شهرنشین ایران، بخش قابل توجهی از جامعه ایران کماکان متاثر از مرجعیت و روحانیت اند و از همین رو بسیار آسیب پذیر در برابر عوام فریبی روحانیون خود فروخته به قدرت. آیت الله مرجعی بود که توانست با به جان خریدن غضب دستگاه قدرت، بحران مشروعیت حاکمیت سرنیزه و وحشت را به میان قشر توده ای مردم ایران زمین بسط دهد. همانگونه که ترکیب جمعیتی حاضر در مراسم بزرگ داشت ایشان می تواند به خوبی گواهی باشد بر تاثیر ایشان در ریزش پایگاه حکومت میان توده های مردم.

بی شک تاریخ این سرزمین نام اورا به نیکی به خاطر خواهد سپرد. امید آنکه سایر روحانیون و مراجع به تبعیت از این آزادمرد راه خویش را از قافله ظلم و ستم جدا کنند تا شاید مرجعیت شیعه بتواند از زیر بار این همه بی آبرویی و بد نامی قد راست کند و دگر باره جایگاه بایسته خویش را در میان ایراتیان بازیابد.

نامه ای به برادرم مجید

سلام مجید

می دانم که الآن در کنج سلولت در حال اندیشه ای. به اینکه در خارج از زندان چه می گذرد و اینکه دوستانت در موردعکس ها چگونه به قضاوت می نشینند. می دانم بیشتر از آنکه نگران وضعیت خودت در اسارتگاه باشی به بازخورد انتشار عکس ها در میان همرزمانت در خارج از زندان می اندیشی. آخر ما درس فداکاری و ایثارگری را از خودت آموخته ایم.

یادت می آید چند روز پیش از 16 آذر بحثمان بالا گرفت؟ من تو را عتاب می کردم که نباید به تهران بروی و تو می گفتی «باید ایستاد و آنچه الآن بدان نیازمندیم شجاعت است و هزینه». هرچه گفتیم و هرچه بحث کریم فایده ای نداشت. گفتی باید بروم و رفتی.

صبح 18 آذر به سراغ اخبار آمدم تا احوالت را پی گیر شوم که با سیل پیغام ها در جعبه پستی ام روبه رو شدم: «وامصیبتا! ببینید فارس نیوز با برادرمان چه کرده است!»

لحظه ی غریبی بود. می دانستم که می باید منتظر خبری ناگوار باشم. آن لینک منحوس را باز کردم و ناگهان خشکم زد. باید اعتراف کنم که تا چند ساعت در حالت کما بودم و چون مرغی پرکنده به گرد اتاقم می چرخیدم و از شدت خشم سیگار را با سیگار دیگر روشن می کردم تا کمی آرام بگیرم.

نمی دانم چرا ولی دیدنت با آن پوشش برایم بسیار سنگین بود. نگاهت برایم تازگی داشت. تاکنون چشم هایت را به این صورت ندیده بودم. بارقه ای سوزناک از چشمانت تراوش می کرد. آن مجیدی که دیدم تو نبودی! نمی توانستم باور کنم. آخر با تو چه کرده بودند؟

مجیدی که من می شناختم به این سادگی ها تسلیم پذیر نبود! اسقامت و مردانگی اش در برابر شکنجه گران همواره بر سر زبان ها بود. صادقانه می گویم. تو در دوران سخت شکنجه ها برایم معلم ایستادگی و مردانگی بودی. هنگامی که ما در برابر داد و بیدادها و آزارهای جسمی بازجویان کرنش می کردیم و سر در گریبان تقیه فرو می بردیم، فریاد با صلابتت را می شنیدیم که چگونه آن فضای رعب و وحشت را به چالش می کشی و این که چگونه با آن دیو سیرتان سر سازگاری و کرنش نداشتی.

باور کن بر پایمردی و آزادگی ات حسودیم می شد……. آخراین چه نیرویی است که می تواند آدمی را از تعلقات جسمانی و مادی برهاند و این درجات آزادگی را به وجودش هدیه دهد. افسوس که هیچ گاه لیاقت درک آزادمنشی و آزادگی ات را پیدا نکردیم.

برادرم

این کج اندیشان بی خرد می پنداشتند که می توانند با انتشار عکس هایت در حالی که پوششی زنانه را با زور سر نیزه بر سر کرده ای، به زعم خودشان تحقیرت کنند. اینان آنچنان غرق در توهمات مالیخولیاییشان هستند که کوچکترین درکی از بلوغ  فرهنگی مردان و زنان ایران زمین ندارند. آنان نمی دانند که در ایران امروز زن بودن دیگر تحقیر نیست بلکه افتخار است. آنان هنوز قدرت زنان تحول خواه سرزمینمان را درک نکرده اند که چگونه در صف مقدم اعتراضات خیابانی، همرزمان مذکرشان را شرمنده ی جسارت و مردانگی خود می کنند.

آری برادر

از قضا سرکنگبین صفرا فزود! آن عکس ها چون تیری از کمان رها شده به سمت خودشان برگشت و کوس رسوایی شان را رسواتر کرد. برادرانمان از گوشه کنار این مرز و بوم و نیز رفقای همبسته مان در اقصی نقاط دنیا به پاسداشت شجاعتت روسری بر سر می کنند و فریاد سرمی دهند «ما مجید توکلی هستیم» و «مجید شرف جبش دانشجویی».

برادرم، باورم کن! امروزه دیگر زن بودن در این مرز و بوم افتخار است! و این به مدد و یمن آزاد منشان و پاک دینانی چون توست که در راه انتشار آگاهی پایمردی کردند، حبس ها کشیدند و شکنجه ها را به جان خریدند. پس درود بی پایان مردمان این سرزمین بر شما مبارزان راه آزادی و آگاهی!

می دانم الآن از دنیای بیرون کاملا بی خبری. دروغ هایی برایت می بافند تا شاید بشکنی و سر تسلیم فرود آوری. به دروغ  می گویند دوستانت خارج از زندان شرمگین اند از انتشار آن تصاویر و تبری می جویند از قهرمانانی که جامه زنانه بر تنشان کرده اند…

ای همرزم خستگی ناپذیرم شاد باشت می گویم.

تو برای ما عزیز بودی، عزیز ترت کردند. برایمان نمادی از شجاعت و مردانگی بودی، مردانگی ات را برایمان مسجل تر کردند. اکنون جنبش تو را به پهلوانی و قهرمانی اش مفتخر ساخته است. پس مقاوم باش که خود می گفتی «پهلوانان ایستاده می میرند».

می دانم الآن تحت فشار شکنجه هستی تا دربرابر دوربین شان ظاهر شوی و به ناکرده ها اعتراف کنی. خود به نیکی می دانی که اسطوره هایی چون تو، به مانند روشنایی نابودی بخش سیاهی اند و در مسیر مقدس آزادی خواهی باری سنگین بر دوش دارند. بدان که زین پس آزارهای این ددمنشان بر تن رنجورت پیشتر خواهد شد.

برادر آزاده ام

طاقت بیار و بایست، چرا که بشارت داده شده ایم «ان مع العسر یسرا» و بدان که مکرو حیله شان به سوی خودشان بازگشته است همانا که «مکرو و مکرالله، و الله خیرالماکرین».

در بيابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور

salam

برای دوست دربندم عباس حکیم زاده

بازهم انفرادی. اتاق های چهارمتری که آقاین سویت های مجهز می نامندش و گرفتار شدگان در بند، قبرهایی در منتهی الیه زمان. آنجایی که انتهای دنیا را متصور می شوی وزنده به گور شدن را توان تجسم پیدا میکنی. ذهنت و افکارت چون پرنده ای آزاد اوج می گیرند و در جهان آزاد سیر می کنند در حالی که جسم رنجور و زخم خورده ات در آن چهار دیوار منحوس در بند آمده  است. چند روز اول اوقات خود را به خواندن نوشته ها و شعرهای زندانیانی که پیش از این مهمان این دخمه بوده اند را می خوانی و ناخود آگاه سعی میکنی با آنها ارتباط برقرار کنی. آن یکی تعداد روزهایی که در سلول انفرادی بوده است را با خطوطی منقطع بر دیوار حک کرده است تا تعداد روزها و ماهها را از یاد نبرد. زمان آنجا ایستا است و گذشت زمان به سختی احساس می شود. آن یکی دیگر با نوشتن جملاتی بر روی دیوار بند سعی کرده است تا مقاومت خویش را حفظ کند.

هم اکنون عباس در یکی از این سلول هاست. اما او تمامی این دیوار نوشته ها را از بر است. دیگر حتی با چشم بندش نیز می تواند مکان خود را در آن ساختمان چندش آور 209 دریابد و تمامی آن حیوانات انسان نمایی که گاه به خود لقب کارشناس می دهند و گاهی بازجو، از یکدیگر باز شناسد. شاید ابتدا کمی احساس تنهایی کند اما می داند دیگر یارانش نیز در راهند و دیر یا زود به جمع مهمانان این هتل 5 ستاره، این شاهکار استبداد خواهند پیوست.

اکنون عباس احتمالا صدای میلاد را از لای در اتاق بازجویی می شنود و احساس غریب و تلخی از آرامش به او دست می دهد. این احساس که او تنها نیست. کسی دیگر هم با درد مشترک در نزدیکی هاست. هرچند که امکان گفتگویی نیست اما با تمام وجودش حضور یکی از یاران را در همسایگی احساس می کند و می تواند در سکوت با او ارتباط برقرار کند. این معجزه انفرادی است. ماورا باورپذیرتر می شود.

هم اینک صبح شده است. پیرمردی کریه المنظرملقب به «خوک کثیف» که سابقا از چهار پایه کشان اوین بوده است با آن صدای ناخراشش بیدارش میکند. دنیای آزاد بیرون زندان را درخواب درک کرده است  و ناگهان توسط این موجود چندش آور بیدار می شود. عجب احساس تلخی است!

عباس صبحانه را می خورد و به فکر فرو می رود که سرانجام چه خواهد شد؟ آیا این کارشناسان عذاب و شکنجه به دنبال اخذ اعتراف اند یا آنکه بنا بر مصلحت امنیتی باید مدتی او را در بازداشت نگاه دارند. همین طور که غرق در تفکر است، افسر نگهبان جوانی خوش سیما که بوی عطرش تمام بند را فرا میگیرد دریجه سلول را می گشاید و خطابش می کند که چشم بند را بزند و روانه اتاق بازجویی شود. چشم بند را می زند و همراه افسر به اتاق بازجویی میرود.

نرسیده به در اتاق بازجویی آزارهای این موجودات روان پریش و بد صفت آغاز می شود.

مجبورش می کنند تا بنشیند و بر روی زانوهایش راه برود در حالی که مدام بر سر و گردنش می کوبند تا دم صبح مقداری از عقده های روانیشان را خالی کنند. امروز بازجو » مصطفی» است. کم مایه ای که خود در دهه شصت عضو دون پایه انجمن اسلامی بوده است، هم اکنون و پس از بیست سال، دبیر سیاسی دفتر تحکیم را بازجویی می کند. تحکیم وحدتی که مدتهاست راهش را از حکومت جدا کرده و به جای تملق قدرت را گفتن به نقاد سرسخت قدرت تبدیل گشته است.

شروع می کند. برگ بازجویی را بر روی صندلی عباس می گذارد. برگه ای که بر روی آن با حروف درشت نوشته شده است» النجاه فی الصدق». سوال اول را برای عباس می نویسد و برای حسن مطلع لگدی به کمر عباس می زند. آخر می داند عباس مریض است و از ناحیه کمر چندین بار مورد عمل جراحی قرار گرفته است.

همین گونه بازجویی و یا بهتر بگویم آزار و تحقیر ادامه می یابد. آخر عباس چه اطلاعاتی دارد که به آنها بدهد. آنان خود همه چیز را می دانند. آنها که تمام اس ام اس ها ، مکالمات و پرینت ایمیل ها را بعد از یک هفته نشانمان دادند. دیگر چه می خواهند؟ آری می خواهند عباس را بشکنند و از او که نماد مقاومت و پایمردی در راه مقدس آزادی است اعترافات ساختگی در بیاورند تا بهانه ای باشد برای یک حکم سنگین حبس و برخورد های بیشتر.

اما عباس به خوبی برنیاتشان آگاه است و به این سادگی ها تسلیم نمی شود. او می داند که توجه بسیاری ازدانشجویان  آزادی خواه معطوف به اوست. او به تجربه دریافته است که همرزمانش در خارج از بند نامش و یادش را گرامی می دارند و او را به عنوان نمادی از آزادی خواهی به دیگران باز می شناسانند. آزادمردی که چون سه آذر اهورایی عزت آزاد زیستن را به جان خریده است…

به جاست که آزادی خواهان در روز 16 آذر نام شریعت رضوی های زمانه را هرچه رسا تر فریاد بزنند تا آیندگان بدانند که در این سرزمین بسیاربودند کسانی که سرافرازانه در راه  آزادی جان نثاری کردند.

گر بدین سان زیست باید پاک،

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه،

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید – بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت – بس کنید

شرم تان باد ای خداوندان قدرت – شرم تان باد ای خداوندان قدرت – بس کنید – بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت – بس کنید – ای نگهبانان آزادی – نگهداران صلح – ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون – سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ – موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون – گر نه کورید و نه کر – گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند – بشنوید و بنگرید – بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است – کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند – بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است – کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند – بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان – روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند – بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند – دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست – گر چه می دانم – آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست – با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم – بس کنید – بس کنید – فکر مادرهای دلواپس کنید – رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید – بس کنید -

هشدار! نوشته ای در باره ی اعدام احسان فتاحیان

درهفته ای که گذشت  ناباورانه  اعدام یک زندانی سیاسی کرد به نام احسان فتاحیان به اتهام محاربه را به نظاره نشستیم. خبری  آنچنان غیرمنتظره و ناگهانی که جملگی فعالین حقوق بشر را در شوک فرو برد. اعدام احسان می تواند خطری بالقوه بر آغازی بر رشته ای از اعدام های سیاسی باشد که از کردستان شروع شده و به مخالفین سیاسی مرکز نشین نیز تعمیم داده شود. این سنت دستگاه سرکوب در ایران است. ابتدا فضای رسانه ای و افکار عمومی داخل و خارج ازکشور را می آزمایند و آنگاه تصمیمات مقتضی بعدی را اتخاذ می کنند. به نظر می رسد نحوه اعدام حساسیت برانگیز احسان  اهدافی خاص را دنبال کند. هم اکنون تعدادی از زندانیان کرد محکوم به اعدام در زندان های جمهوری اسلامی به سر می برند که جرمشان اقدام مسلحانه علیه حکومت بوده است و حکم اعدام آنها حساسیت قضایی پرونده احسان را ندارد. احسان ه جز فراگیری مهارت های رزمی در یک اردوگاه نظامی وابسته به کومله در هیچ عملیات نظامی در خاک ایران دست نزده بود. بایسته به ذکر است که حزب کومله از حدود پانزده سال پیش رسما عملیات نظامی را کنار گذاشته است و تنها تعدادی از نیروهایش را در خارج از مرز ایران برای مقابله با تهدیدهای احتمالی از جانب نیروهای امنیتی حکومت در حال آماده باش نگاه می دارد.

اعدام احسان مطابق قوانین قضایی جمهوری اسلامی غیر قانونی بوده است چرا که دادگاه تجدید نظر تحت هیچ شرایطی نمی توانسته حکم ده سال حبس را به اعدام تبدیل کند. مهندسان طراح سرکوب در دستگاه طویل و عریض امنیتی به خوبی می دانستند که این اعدام حتی در داخل حکومت هم با اعتراضاتی مواجه خواهد شد. کماآنکه نمایندگان کرد مجلس در نامه ای به لاریجانی مراتب اعتراض خود را به این حکم عجیب ابراز کرده اند. پس اگر هدف اینان از چنین اعدامی تنها ایجاد جو ترس و وحشت بوده چرا موردی که حساسیت قانونی کمتری را داشته انتخاب نکرده اند؟ علاوه بر عجله ای که در اجرای این حکم به خرج داده شد و همچنین چالش قانونی چنین حکمی، انتشار فیلمی از احسان در اینترنت که وی را در حال تمرین نظامی با همقطارانش در واحد نظامی کومله نشان می داد بر پیچیدگی موضوع میافزاید. تا آنجا که نگارنده پی گیر موضوع بوده است، هیچ وب سایت یا نهاد رسمی مسئولیت انتشار این فیلم را بر عهده نگرفته است و احتمال آن می رود که انتشار این فیلم پرحاشیه نیز بخشی از سناریو طراحان اعدام باشد. کما آنکه دیدیم که بر سر مسئله درستی یا نادرستی حمایت جنبش سبز از زندانیان سیاسی کرد محکوم به اعدام که سابقه عضویت در گروه های، به ظاهر، جدایی طلب را دارند، چه بحث ها و ضد و خورد هایی میان نیروهای اپوزیسیون شکل گرفت.

علاوه بر این طراحان به خوبی می دانستند که جوانی و نیز سیمای  شبه کاریزماتیک این جوان می تواند در تحریک احساسات توده ها بالاخص مردم کرد موثر بنشیند وبر دامنه اعتراضات بیافزاید.

در حالت کلی حکومت های سرکوب گر از برخورد های قهر آمیز چون اعدام برای ترساندن مخالفان استفاده می کنند. اما گاهی این اعدام ها اهدافی فرای این دارند.

حال سوال این است طراحان این اعدام چه هدف ویژه ی زمانی و مکانی را دنبال می کرده اند؟ به نظر نگارنده اعدام احسان به ویژه با حاشیه های ویژه ای که داشت  از جانب طراحان سرکوب چند هدف عمده را دنبال می کند. نخستین هدف،  آماده سازی افکار عمومی داخل و خارج از کشور برای سلسله ای از اعدام های سیاسی احتمالی در آینده نزدیک است. و نیز آنکه با محاسبه ضریب حساسیت جامعه بین الملل و نیروهای سیاسی داخل کشور،  سیاست های سرکوب  آتی خود را تنظیم کنند. علاوه براین هدف،  با این اعدام ها سران جنبش سبز که عموما از اصلاح طلبانند تحت فشار افکار عمومی پیروانشان جهت موضع گیری در قبال اعدام «کرد های جدایی طلب» قرار خواهند گرفت در حالی که موضع گیری ایشان می تواند بهانه برای حذف بی هزینه شان از ساختار قدرت را فراهم کند. از طرف دیگر موضع انفعالی ایشان  سبب ریزش و فاصله گیری بخشی از نیروهای حامی خواهد شد. هدف دیگر این است که با چنین اعدام هایی ضمن به تحریک احساسات توده ها بپردازند و بدینوسیله چاشنی خشونت را به اعتراضات آتی جنبش سبز بزنند. تشکیلات سرکوب در برابر روش های مبارزه مسالمت آمیزآستانه تحملی دارند. پس از عبور از چنین آستانه ای حفظ وحدت تشکیلاتی این نیروها بسیار دشوار می شود. کماآنکه در انقلاب سال 57 جنین اتفاقی رخ داد. در صورت دست یازیدن نیروهای مخالف به خشونت، حاکمان می توانند استفاده از خشونت بر علیه مخالفین را در میان نیروهای تشکیلاتی خود توجیه کنند.

و هدف آخر می تواند این باشد که زمینه را برای بروز یک شورش عمومی در کردستان فراهم آورند. در مقطع زمانی کنونی چنین شورشی سرکوب وحشیانه ای را در پی خواهد داشت. این سرکوب می تواند بر فضای روانی حاکم بر جنبش سبز در مناطق مرکزی کشور تاثیرات بسیار مخربی داشته باشد. کافی است سال های دهه اول انقلاب را به خاطر بیاوریم که چگونه با بهانه قرار دادن تجزیه طلبی احزاب کردی چون دمکرات و یا کومله بساط اعدام ها را به راه انداختند و طولی نکشید که آنرا به تمام نقاط ایران بسط دادند.

بنابراین لازم است تا دربرابرنیروهای سرکوب  دانش آموخته ی ک.گ.ب هشیار عمل کنیم. جنبش سبز می بایست در طرح شعارهای خود به حمایت از زندانیان سیاسی کرد محکوم به اعدام  بپردازد. چرا که مخالفت ها و اعتراضات به احکام اعدام در مقیاس وسیع می تواند یکی از اهداف کودتاچیان که همانا عادی کردن اعدام مخالفان در نزد افکار عمومی است را خنثی کند. علاوه بر این مهم،  جنبش سبز و نیز جنبش های گریز از مرکز قومی میبایست آگاه باشند که فراهم کردن بستر خشونت تنها به نفع سرکوب گران خواهان بود و بس. بنابراین گروههای مبارز کرد میبایست فعلا اکیدا از اقدامات تلافی جویانه خشونت بار پرهیز کنند. و نکته آخر اینکه اعضا جنبش سبز توقعات خود از سران اصلاح طلب را تعدیل کنند و انتظار آن را نداشته باشند که ایشان بدون در نظر گرفتن مختصات سیاسی کنونی علنا و صراحتا  با چنین اعدام هایی به مخالفت برخیزند.

صفحهٔ بعد »



دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.