هنگامی که مارا به بند عمومی منتقل کردند با حدود 10 نفر از زندانیان سیاسی هم سلول شدیم. از روزنامه نگار و فعالین دانشجویی گرفته تا متهمین عضویت در گروه های به اصطلاح «تروریستی» پژاک و مجاهدین خلق.
در ابتدا کمی محتاط بودم و با یکی ازاین زندانیان به نام علی حیدریان که به اتهام ارتباط با پزاک به اعدام محکوم شده بود ارتباط نزدیکی برقرار نمی کردم. آخر آنها «تروریست» بودند و من نمی دانستم که ممکن در داخل این به اصطلاح گروه های «ترورسیتی» چنین انسان های بزرگ و آزادمنشی چون علی یافت شوند. هرچند که باید بگویم علی خود تاکید داشت که هیچ گاه با گروه پژاک ایران ارتباط نداشته و تنها چند سالی از دوران جوانی اش را در ترکیه و در همکاری با پ ک ک گذرانده است.
علی کرد بود و به زبان کردی کلهری که زبان مادری من است تسلط داشت. به تدریج باب گفت و گو باز شد و روابط دوستانه مان شکل گرفت. من زیاد مایل به بحث سیاسی نبودم اما گاها مسائلی پیش می آمد که با علی بر سر مسائل کردستان ایران وارد بحث می شدیم. کم کم به عمق تفکر و سطح بالای معلومات سیاسی او پی بردم و پس از آن بود که به ندریج بحث و جدل بر سر مسائل قومیتی کار هر روزمان شد.
آن زمان در داخل بندهای 209 داشتن رادیو قدغن بود و امکان داشت در صورتی که افسر نگهبان از وجود رادیو مطلع شود با زندانی برخورد نماید. بنابراین زندانیان برای شنیدن اخبار رادیو را با احتیاط به زیر تخت و ملحفه کشیده شده بر آن می بردند تا اخبار را پی گیری کنند.
شاید بسیاری ندانند هنگامی که رسانه های خبری یادی از این زندانیان سیاسی میکردند چه حس خوش حالی به آنها دست می دهد و چقدر بر روحیه شان اثر مثبت دارد. زندانی سیاسی زنده است تا وقتی که در خارج از زندان از او یاد کنند. و می پژمرد هنگامی که فراموش شود.
علی حیدریان هم یک رادیو قراضه ای را مخفیانه توسط خانواده اش و در خلال یکی از ملاقات ها به داخل بند آورده بود. به جرات می توانم بگویم همان رادیو برای ما ارزشمند ترین امکانات محسوب می شد و با جان و دل از آن محافظت می کردیم.
گاه گاهی علی می تواست فرکانسی را که در آن آهنگ کردی پخش می شد پیدا کند، بلا فاصله مرا صدا می زد تا لذت شنیدن آهنگ های سنتی را با من تقسیم کند. بی سر و صدا رویه تخت را می کشیدیم و با پایین آوردن صدای رادیو به لذت بردن موزیک مشغول می شدیم.
من یک بار از علی خواسته بودم که هر وقت آهنگی از حسن زیرک(یکی از خوانندگان پر آوازه معاصر) پیدا کرد مرا صدا بزند. او نیز چنین کرد اما به صورتی که تا مدت ها اسباب خنده ما بود. وی پس از یافتن یکی از این فرکانس های رادیویی چنان به وجد آمده بود که به همراه رادیو به میان سلول آمد و در حضور سایرین مرا خطاب کرد که آهنگ درخواستی مرا پیدا کرده است. که ناگهان متوجه شد که در برابر دوربین های مدار بسته بند قرار گرفته است.
آن ماجرا به خیر گذشت و هفته بعد از آن علی به همراه فرزاد کمانگر و فرهاد وکیلی به بند 7 منتقل شدند. علی به رسم یادگاری کتاب شعری به من داد که متاسفانه هنگام آزادی ام توسط افسر نگهبان بند 209 ضبط شد.
زمانی که علی را از بند منتقل می کردند، اشک در چشم سایر زندانیان حلقه زده بود. آخر علی یکی از با اخلاق ترین و دوست داشتنی ترین های در بند بود و جملگی احترام ویژه ای برایش قائل بودند. من هم که در آستانه جدایی از یک دوست عزیز بودم ناخواسته اشک در چشمانم حلقه بست.
در آخرین لحظات جدایی به علی گفتم: » به زودی خارج از زندان همدیگر را می بینیم و با آزادی کامل به آهنگ های کردی گوش فرا می دهیم و به رقص و پایکوبی می پردازیم».
امروز صبح پس از گذشت سه سال از آن جدایی ، علی به همراه فرزاد و فرهاد وکیلی اعدام شد. ناجوانمردانه اعدام شد.
دیگر رادیو قراضه علی برایش آهنگ نمی خواند.
